تبليغاتX
دختر ارغوانی
داستان‌های صبا
امروز امتحان دینی داشتیم یعنی روزی که کابوس‌های هرشبم قرار بود به حقیقت بپیونده. یعنی می‌دونستم که خیلی خیلی گند می زنم. ولی بیست میشم. دلم می خواست می رفتم دست معلم دینی‌مون رو ماچ می‌کردم. دلم برای گودر پر می‌زنه. دو تا امتحان مونده. اجتماعی و املا. ای خدا کی تموم میشه. 


و زیر لب زمزمه می کند تابستان..... تابستان....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 9:58  توسط صبا منصوری | 
خیلی خوش‌حالم که یک سال این بار بزرگو دارم می‌گذارم زمین و سه‌‌ماهی می‌تونم مثل یک کامیونی که باری نداره یا بهتره بگم خرکیفه راحت باشم. شایدم از یک طرف ناراحت بعضی از دوستام می‌گن می‌خوایم اسباب‌کشی کنیم. امروز که داشتم طبق معمول هر سال برگه‌های امتحانی و پلی‌کپی‌هایی که مربوط به هر درس بودن رو جدا می‌کردم تا لوله‌‌شون کنم و یک کاغذ دورش بپیچم و اسم اون درس رو درشت بنویسم روش، کلی کاغذ پیدا کردم کلی نامه از طرف دوستام از اول سال. نشستم همشون رو خوندم، اول همشون نوشته شده بود«صبا جان ناراحت نشیا ولی تو....» و ادامه‌اش رو نوشته بود. کلی نقاشی که با مداد طراحی کشیده شده بود و با دستمال سایه داشت و بالاش با خط مثلا خوشنویسی نوشته شده بود« تقدیم به صبا، دوست عزیزم. دوستت دارم. i love you » 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:1  توسط صبا منصوری | 

همان روزی که فیلم "مرهم" رو تو سینما آزادی با خوردن یه عالمه پاپ‌کورنی که توش آب‌نمک یا همون اشک‌های بنده جمع شده بود و شور شده بود دیدم و عاشقش شدم. خیلی خوب بود. همش دارم به اون فکر می کنم. نمی دونم چی کار باید بکنم که از یادم بره. مجبورم دوباره یا حتی سه‌باره ببینمش. با اینکه زیاد گریه کردم ولی ارزشش رو داشت. نمی دونم چرا هیچ کسی خوشش نیومد. :(                            حتی وقتی رفتم مدرسه دوستم گفت: اه اه اه. چه سلیقه‌ی مزخرفی. اون که خیلی بد بود. اون وقت از اون به بعد هم باهام لج افتاده هم بداخلاق شده.

حالا جمله‌ی این هفته: بیاید به نظرات و درخواست‌های هم احترام بگذاریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 15:9  توسط صبا منصوری | 
امروز تمام زنگ‌های تو مدرسمون خیلی خوب بودن. توی همشون آواز می‌خوندیم و می‌رقصیدیم. زنگ دوم که رسید خیلی کمبود خواب داشتم چون صبح‌ش به جای ساعت 6، 5 بیدار شدم و روپوشم رو پوشیدم. البته از روی این که ساعتمو اشتباهی 5 دیده بودم. بعد ساعت رو نگاه کردم چون می دونستم که رفتگر محلمون ساعت 6 نمیاد و ماجرا رو گرفتم. خلاصه زنگ دوممون حرفه بود. اه اه چه درس مزخرفی. تازه اونم برای دوره کردن کتاب. ولی خدارو شکر خانوم دوره نکرد. منم سرمو گذاشتم رو دستام و رفتم تو عالم خودم. آهنگ "گلنار" و چندتا آهنگ دیگه که از داریوش و زدبازی و اینا بودو خوندم بودن رو زمزمه می‌کردم و گریه می‌کردم. خیلی حال داد. هیچ صدای دیگه‌ای رو سعی می کردم که نشنوم. یاد اون روزی افتادم که زیر سایه‌ی یک درخت توی پارک مادران نشسته بودم اونم اون آخر آخر پارک و قصه‌های مجید می‌خوندم. همین‌جور که داشتم می‌خوندم دوستم اومده بود بالا سرم و منم نفهمیده بودم. بعد گفت این چرت و پرتا چیه می خونی؟ تو دیوانه‌ای. راستش بهم بر خورد. ولی بعدش گوشام باز شد و دیدم که بچه‌ها دارن یار دبستانی و می خونن. خیلی حال کردم. زنگ آخرم همین بساط بود. ولی وقتی فکر امتحاناتم که از یک شنبه شروع میشن میاد تو سرم، موهام سیخ میشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:3  توسط صبا منصوری | 
توی انبار دنبال آلبوم عکس‌های کودکیش می‌گشت. کیف کودکیش راپیدا کرد. کیف حاشیه‌ی کرم و صورتی داشت. گل‌های رنگی آن کنده شده بودند ولی هنوز جای چسب مزخرف آن‌ها معلوم بود. خاطرات خیلی خوبی را با آن کیف گذرانده بود. دستش را برد تا زیپ پشتی کیف را باز کند. یادش آمد آن روزی که رفته بود نمایشگاه، آن‌هم نمایشگاه آثار هنری کیفش به گوشه‌ی نوک تیز مجسمه‌ای گیر کرده بود و زیپش کنده شده بود. دستش را برد داخل جیب. دستش با چیز‌های خشک و تیز برخورد کرد. وقتی دستش را بیرون آورد، پوست تخمه‌های آفتاب‌گردانی که آن روز، همان روزی که با پدر‌بزرگش به استادیوم فوتبال رفته بود و چون پدربزرگش مقید به آشغال نریختن در هر مکانی بود دختر کیفش را به پدر‌بزرگ داد. هنوز نمک‌های خاکستری رنگ پوست‌ها به آن چسبیده بود. یادش میامد که وقتی تیم سپاهان اصفهان گل زد آن‌قدر خوش‌حال بود که وقتی بالا پایین پرید پوست تخمه‌ای که توی دستش بود روی سر یکی از تماشاچی‌ها رفت و بعد ازش عذر‌خواست.                                            اشک‌هایش جاری بودند. یاد حرف پدربزرگ وقتی می‌گفت "گریه نکن زار زار می‌برمت لاله‌زار" افتاد. زیر کیف آلبوم عکس‌هایش بودند. حتی اون عکسی که توی استادیم انداخته بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:46  توسط صبا منصوری | 
اوایل بهمن ماه بود. لعیا داشت روی یک پانصد تومانی چیز‌هایی می‌نوشت. امیر‌علی از آن طرف از او می‌پرسید: امروز شام بریم بیرون؟ .... لعیا؟ با تواما. هنوز سرگرم بود. امیر‌علی ایستاد و از اتاق سرکی به بیرون از حاشیه‌ی در انداخت. می‌توانست صورت دختری زیبا با موهای پرکلاغی و ته لبخندی که بر روی لبش بود را ببیند ولی کارش برایش نامعلوم بود. جلوتر رفت. لعیا روی پول نشانه‌ای وی شکل آن هم به رنگ سبز گذاشته بود و در حال نوشتن بود. "بیست و دوم بهمن را سبز می‌کنیم." بود. دهان امیر باز مانده بود. ولی هیچ چیزی نگفت و برگشت روی مبل راحتیش تا فوتبال را ببیند. بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در را شنید. لعیا بود که داشت به سمت مغازه‌ای می‌رفت. زمان حساب کردن، پول را داد و صاحب مغازه هم چیزی نفهمید. خریدار بعدی خانم مسنی بود که مذهبی بود. خریدش را که کرد باید هزارو پانصد تومان از فروشنده می گرفت. فروشنده هم پانصدی را چشم بسته برداشت و به خانم داد. خانم هم بقیه پول را دستش گرفت و به خانه برگشت. موقعی که رسید پسرش دم در بود. فقط چهار پنج سالش بود و داشت کنار رودخانه‌ی کنار خانه‌شان با یک تکه چوب بازی می‌کرد. مادرش که رسید به مادر گفت: مامان؟ میشه برم یه دونه آدانس* بگیرم؟ و مادر وقت دادن اسکناس متوجه موضوع شد و در یک آن اسکناس را داخل رودخانه انداخت. اسکناس رفت و رفت و رفت. در بین راه از هر چیزی عبور کرد. اتفاقات عجیبی هم دید ولی چند ثانیه بعد با میوه فروشی روبه رو  شد که پول را برداشت و گذاشت کنارش بر‌روی آسفالت تا خشک شود. بعد از چند دقیقه پسر جوانی آمد تا برای مادرش میوه بخرد. میوه فروش با چهره‌ی تعجب کرده ای به پسری که توی گوشش هدفن بود و شلوار جینش پاره بود و با کوله‌ی زیبایی به پشت داخل مغازه شد نگریست. پانصدی را به پسر داد و همان موقع پسر متوجه این موضوع شد ولی پول را نگرفت تا به دست همه برسد. به میوه فروش گفت: انعام خودت. بعد از آن پسر به خانه رفت و همین کار را در بقیه‌ی پول‌ها انجام داد.  و باز فروشنده اسکناس را در جعبه‌ای که قبلا برای موز بوده ولی حالا کلی پول خرد تویش کرده بود گذاشت. و شاید خریدار بعدی لعیا بوده ...




این داستان با کمک پولی نوشته شده که دقیقا همین شرایط را دارد ولی تا به حال داستانی کسی از او ننوشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:20  توسط صبا منصوری | 
پیاده راه می روم.از جلوی کارگاه نجاری رد می شوم. بوی چوب، بوی خاک اره. بند کفش هایم باز شده. مقنعه ی مدرسه جلو آمده حرصم را در آورده. جوری عقبش می زنم که انگار می خواهم خفه شوم. حوصله بستن بند کفش را ندارم. سنگینی کیفم روی یک دوشم است. دوشم خسته شده. از آستین سوراخ شده ای که برای انگشت شستم است خسته شدم. درش می آورم چون دیگر توی مدرسه نیستم تا شاید ناظم مدرسه دستبند های آرزویم را قیچی کند. آستین هایم را بالا می زنم. دختری چادری با شوهرش دست در دست از کنارم می گذرند. شوهر در حال گفتن دوستت دارم است. به خانه می رسم و از جلوی همان خانه ی قدیمی که پنجره هایش لوزی شکل است و دارای حیاتی است که تصورش می کنم و در وسط حوضی می بینم که دور آن با گلدان های شمعدانی قرمز پر شده.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 15:57  توسط صبا منصوری | 
پیاده راه می روم.از جلوی کارگاه نجاری رد می شوم. بوی چوب، بوی خاک اره. بند کفش هایم باز شده. مقنعه ی مدرسه جلو آمده حرصم را در آورده. جوری عقبش می زنم که انگار می خواهم خفه شوم. حوصله بستن بند کفش را ندارم. سنگینی کیفم روی یک دوشم است. دوشم خسته شده. از آستین سوراخ شده ای که برای انگشت شستم است خسته شدم. درش می آورم چون دیگر توی مدرسه نیستم تا شاید ناظم مدرسه دستبند های آرزویم را قیچی کند. آستین هایم را بالا می زنم. دختری چادری با شوهرش دست در دست از کنارم می گذرند. شوهر در حال گفتن دوستت دارم است. به خانه می رسم و از جلوی همان خانه ی قدیمی که پنجره هایش لوزی شکل است و دارای حیاتی است که تصورش می کنم و در وسط حوضی می بینم که دور آن با گلدان های شمعدانی قرمز پر شده.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 15:11  توسط صبا منصوری | 
هنوز مشق هایش تمام نشده بود. به جوهر کمی که توی خودکارش مانده بود خیره شده بود. مغزش کار نمی کرد. از بس ته خودکارش را کنده بود و دوباره سرجاش گذاشته بود دیگه شل شده بود و احتمالن یه گوشه ای افتاده بود. پیدایش کرد و ورش داشت و توی جعبه ی خاطراتش گذاشت. یاد اون روز افتاد که روز خوبی برایش بود. با همان خودکار برایش نامه می نوشت. دلش تنگیده* بود. به خودش آمده بودو مشق هایش تمام شده بودند. و انتظار می کشید انگار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 15:40  توسط صبا منصوری | 
ثانیه ها کند پیش می رفتند. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. مردی از آن سر کوچه با بلند گویش داد می زد: ضایعات، چودن، مس، آلمینیوم، شیرآلات خریدارم. سکوت خانه شکسته شد. صدای زنگ اف اف به گوش می رسید. گوشی را بر می دارم: کیه؟ - این ماشین که جلوی در هست مال شماست؟ می خواهم بگویم مال من است و می گویم که مال من است. می شه بیایید برش دارید؟ گوشی اف اف رو آرام رها می کنم و دیگر جوابش را نمی دهم. نمی دانم داستانی که می خواهم بنویسم تا کی قرار است طول بکشد. به سکوت نیاز دارم. نمی توانم ادامه دهم. می روم و می گویم نه مال من نیست. کسی بیرون نیست که جوابم را بدهد. ماشین جلوی در از آن جا برداشته شده. دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد. داستانم را در سطل می اندازم و دوباره شروع می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 16:22  توسط صبا منصوری | 
ارغوان از مدرسه می آید. مطمئن نیستم اسمش ارغوان است. با بی حوصلگی می گوید: سلام. نهار چی داریم؟مادر جواب می دهد: کوفت. توقع داری من که دستم شکسته برات غذا درست کنم؟ دخترک می رود توی اتاقش و نمی دانم چه چیزی را روی نخ های سرش می کشاند. چقدر وقتی راه می رود زمین می لرزد. می ترسم. وسیله ای که صدای قشنگی می دهد را بر می دارد و از این جا بیرون می رود. مادرش آب هایی را بر روی صورتش جاری میدهد. خسته ام. هیچ غذایی برای منو بچه هایم پیدا نمی شود. 

دخترک که در دستش چیزی است وارد خانه می شود. مادر از روی چیزی بلند می شود و من له می .....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 19:35  توسط صبا منصوری | 
سردمه. دیگه نای کشیدن این چیز زبر رو روی زمین ندارم. دیگه نمی تونم بشینم روی آسفات و با تمام نگاه هایی که مردم به من می کنند آشغالا رو جمع کنم. خستم. نگران رویام تازه دو سالش تموم شده. دلم نمی خواد وقتی می ره مدرسه دوستاش بفهمن باباش چیکارس. دلم نمی خواد وقتی رفتم بوسش کنم بوی گند آشغال بدم. چقد طول می کشه تا برم خونمون. چقد این کوچه درازه. ولی می دونم که یه روز همه چی درست می شه. 


(تقدیم به اون رفتگری که صبح ها می آد با صدای جاروش منو از خواب بلند می کنه)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 17:53  توسط صبا منصوری | 
من صبا هستم. با همون خصوصیات قدیمی:خون گرم مهربون عشق و.... 

سیزده چارده سالم شده. هنوزم دوستون دارم.

دیگه نمی دونم چی بنویسم خدافظ فعلن

بوس

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 22:29  توسط صبا منصوری | 
آیا تا به حال فکر کرده‌اید چه کسانی انقلاب سبز را تشکیل می‌دهند؟ انقلاب بز مثل انقلاب زمان شاه است. کسانی که این انقلاب را تشکیل می‌دهند خود ماموران و لباس شخصی‌های احمق هستند. ولی آن کسانی که حق با آن‌ها است، اغتشاش‌گران نیستند و بلکه آنان جزو انقلاب سبز هستند و پیرو کسانی هستند که در ماجراهای سبز کشته شدند. از جمله ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و ...

من به عنوان یک بچه‌ی دوازده ساله جوش می زنم چه برسد به بزرگ‌ها. واقعا من در رباطه با دیکتاتور افسوس می‌خورم پس بیایید شب‌ها ساعت ده شب شعار مرگ بر دیکتاتور و الله اکبر سر بدهیم.

لطفا سبزها بخوانند. (برسد به روح ندا و سهراب)

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:49  توسط صبا منصوری | 
.

دختری بود که از خوردن انجیر نمی‌گذشت. او عاشق انجیر بود. هر روز در اتاقش را قفل می‌کرد و می‌رفت تا از زیرزمینی که در زیر پایش بود گونی انجیر را برمی‌داشت و در عرض یک ربع نصف انجیرها را تمام می‌کرد. باور کردنی نیست! بعد در گونی را می‌بست و با خود می‌گفت: بقیه‌اش را شب می‌خورم. روزها همینجور می‌گذشتند ولی هیچ چیزی تغییر نکرد بعد پدر این دختر اعلامیه‌ای زد که هر کس بتواند دختر من را خوب کند، پاداش خوبی می‌گیرد. آدم‌ها همینجور می‌آمدند ولی فایده‌ای نداشت. روزی یک پسری می‌آید و به پدر دختر می‌گوید: من به شرطی دخترتان را خوب می‌کنم که او با من زندگی خوبی کند. پدر و مادر دختر مجبور بودند و قبول کردند. آن پسر دخترک را خوب کرد و زندگی خوشی را شروع کردند.

صبا (تقدیم به مادرم)

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:41  توسط صبا منصوری | 
 

این یک داستان نیست. این یک متن است که در ذهن من هست. دوست داشتم داستان باشد. ولی حیف. من و مادرم همیشه جلوی تلویزیونیم. من همینطورم ولی مامانم بیشتر وقتها یا پشت کامپیوتر یا با من جلوی تلویزیون است. بگذریم. بعضی‌ها از تلویزیون خوششان می اید.( من این متن را برای آن هایی که زیاد تلویزیون می بینند توصیه می‌کنم) ماهایی که تلویزیون دوست داریم، هر روز ریموت کنترل را گم می‌کنیم. و می‌گوییم" عجیبه ریموت کنترل کو؟" من می‌گویم یک جای مخصوص برای ریموت کنترل‌ها پیدا کنیم و وقتی تلویزیون دیدن‌مان تمام شد آن را آن جا بگذاریم.( نمی‌دانم به این می‌گویند متن یا یک چیز دیگر؟)

 

صبا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:0  توسط صبا منصوری | 
 

"سلام. من میترا هستم. همه‌ی ذهن من رنگی است. یعنی رنگ‌ها توی ذهن من هستند و همه داستانی دارند. من هر دفعه یک ماجرا می سازم برای ذهن رنگینم. مثلا این دفعه این بود که بچه گوچولوی زرد در استخر غرق می شود. امشب ذهن من این طوری است:  باز هم بچه کوچولوی زرد از مادر و پدرش ناراضی است که حرف او را باور ندارند. یک روز عصر این بچه در خوابش جادوگری می آید و به او می‌گوید که خاله‌ی سبز تو در اثر قرص خودکشی مرده است. بچه‌ی زرد مادر و پدرش را بیدار می‌کند. یعنی هم بابا آبی و هم مامان قرمز را. باز آن ها حرفش را باور نداشتند. ولی در همین موقع شوهر بنفش خاله‌اش زنگ می زند. و با گریه می‌گوید: متاسفانه خاله‌ی سبز مرده. آن ها خیلی ناراحت شدند. البته من بعد از آن روز دیگر ذهن رنگی نداشتم. و نمی‌توانستم داستان بسازم."

* داستان بالا واقعی است چون من هم همین طور شدم.

** اونهایی که از من پرسیدن که چرا اسمای خارجی می گذارم؟ چون دوست دارم اسمای آدما معنی‌دار نباشه. یا شبیه اسم کسی باشه. بعدش هم اینا همه اسمای اون آدماست دیگه. چیکار کنم که از اول که داستانشون توی سرم میاد با این اسما میاد!

صبا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:14  توسط صبا منصوری | 
 

آقای فردی مثل همیشه داشت به لاک پشتش غذا می‌داد که باز خانم اورت به ایوان خود آمد و داشت باز آقای فردی را که با لاک پشتش بازی می‌کرد می‌دید. یک روز صبح که آقای فردی داشت به لاک پشتش غذا می داد لاک پشتش غذا نخورد. بعد خانم اورت خیلی ناراحت شد که آقای فردی برای لاک پشتش ناراحت است. چون او عاشق آقای فردی بود. آقای فردی می‌خواست برود بالا و به خانم اورت این قضیه را بگوید که منصرف شد. دیگر لاک پشت او حال نداشت. اما خانم اورت یک فکری به ذهنش رسید. رفت پایین تا لاک پشتش را ببیند. بعد با ترس و لرز به آقای فردی گفت: من لاک پشت شما را خوب می‌کنم به یک شرط که شما با من ازدواج کنید. چون آقای فردی لاک پشتش را خیلی دوست داشت، گفت باشد! خانم اورت لاک پشت او را خوب کرد و با هم ازدواج کردند و برای آقای فردی هم بد نشد.

 

صبا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:46  توسط صبا منصوری | 
 

پسری بود که اسمش دیوید بود. او وقتی در مدرسه با هر کی صحبت می‌کرد، مثلا می‌گفت: دیوید جان بیا با هم بازی کنیم. دیوید می‌گفت: آینه آینه آینه. (راستش خودم هم نمی‌دانم چرا) از این به بعد همین جوری بود. دو ماه گذشت. دیگر دوست‌های دیوید به او حرف‌های بد می‌زدند مثلا مثل از خود راضی، پررو و... ولی باز دیوید حرف خود را می زد. بلکه بیشتر از سه تا آینه هم می‌گفت. تا دو سال گذشت و دیگر هیچ کس با او حرف نزد. دیوید خیلی غمگین بود. سه ماه گذشت تا دیگر خسته شد. و از این به بعد دیگر درست صحبت کرد و کم کم دیگر خوش‌حال بود.

 

صبا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:10  توسط صبا منصوری | 
 

دختری که اسم او سابرینا بود عشق زمستان برفی را داشت. یعنی زمستان پر برف. او وقتی که مثلا مردم از ساختمان خود یخ به پایین می‌انداختند فکر می‌کرد که برف است. به مادرش می‌گفت: مادر حیف شد دستکشم را نیاوردم! و مادر به او می‌گفت: دخترم این که برف نیست. یخ کثیف است. ولی سابرینا باز همان حرف خودش را می زد. خلاصه بالاخره تابستان و پاییز گذشت و زمستان رسید. البته مادرش از بهار خوشش می‌آمد و سابرینا به خاطر زمستان آنقدر خوشحال بود که حد نداشت. یک روز مثل همیشه داشت برف بازی می‌کرد که به زمین خورد. حالا آنقدر ناراحت شده بود که حد نداشت و او دیگر از بهار خوشش می‌آمد.

 

صبا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 19:41  توسط صبا منصوری |