تبليغاتX
ماه و ستاره
داستان‌های صبا، 9ساله
آیا تا به حال فکر کرده‌اید چه کسانی انقلاب سبز را تشکیل می‌دهند؟ انقلاب بز مثل انقلاب زمان شاه است. کسانی که این انقلاب را تشکیل می‌دهند خود ماموران و لباس شخصی‌های احمق هستند. ولی آن کسانی که حق با آن‌ها است، اغتشاش‌گران نیستند و بلکه آنان جزو انقلاب سبز هستند و پیرو کسانی هستند که در ماجراهای سبز کشته شدند. از جمله ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و ...

من به عنوان یک بچه‌ی دوازده ساله جوش می زنم چه برسد به بزرگ‌ها. واقعا من در رباطه با دیکتاتور افسوس می‌خورم پس بیایید شب‌ها ساعت ده شب شعار مرگ بر دیکتاتور و الله اکبر سر بدهیم.

لطفا سبزها بخوانند. (برسد به روح ندا و سهراب)

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:49  توسط صبا منصوری | 
.

دختری بود که از خوردن انجیر نمی‌گذشت. او عاشق انجیر بود. هر روز در اتاقش را قفل می‌کرد و می‌رفت تا از زیرزمینی که در زیر پایش بود گونی انجیر را برمی‌داشت و در عرض یک ربع نصف انجیرها را تمام می‌کرد. باور کردنی نیست! بعد در گونی را می‌بست و با خود می‌گفت: بقیه‌اش را شب می‌خورم. روزها همینجور می‌گذشتند ولی هیچ چیزی تغییر نکرد بعد پدر این دختر اعلامیه‌ای زد که هر کس بتواند دختر من را خوب کند، پاداش خوبی می‌گیرد. آدم‌ها همینجور می‌آمدند ولی فایده‌ای نداشت. روزی یک پسری می‌آید و به پدر دختر می‌گوید: من به شرطی دخترتان را خوب می‌کنم که او با من زندگی خوبی کند. پدر و مادر دختر مجبور بودند و قبول کردند. آن پسر دخترک را خوب کرد و زندگی خوشی را شروع کردند.

صبا (تقدیم به مادرم)

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:41  توسط صبا منصوری | 
 

این یک داستان نیست. این یک متن است که در ذهن من هست. دوست داشتم داستان باشد. ولی حیف. من و مادرم همیشه جلوی تلویزیونیم. من همینطورم ولی مامانم بیشتر وقتها یا پشت کامپیوتر یا با من جلوی تلویزیون است. بگذریم. بعضی‌ها از تلویزیون خوششان می اید.( من این متن را برای آن هایی که زیاد تلویزیون می بینند توصیه می‌کنم) ماهایی که تلویزیون دوست داریم، هر روز ریموت کنترل را گم می‌کنیم. و می‌گوییم" عجیبه ریموت کنترل کو؟" من می‌گویم یک جای مخصوص برای ریموت کنترل‌ها پیدا کنیم و وقتی تلویزیون دیدن‌مان تمام شد آن را آن جا بگذاریم.( نمی‌دانم به این می‌گویند متن یا یک چیز دیگر؟)

 

صبا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:0  توسط صبا منصوری | 
 

"سلام. من میترا هستم. همه‌ی ذهن من رنگی است. یعنی رنگ‌ها توی ذهن من هستند و همه داستانی دارند. من هر دفعه یک ماجرا می سازم برای ذهن رنگینم. مثلا این دفعه این بود که بچه گوچولوی زرد در استخر غرق می شود. امشب ذهن من این طوری است:  باز هم بچه کوچولوی زرد از مادر و پدرش ناراضی است که حرف او را باور ندارند. یک روز عصر این بچه در خوابش جادوگری می آید و به او می‌گوید که خاله‌ی سبز تو در اثر قرص خودکشی مرده است. بچه‌ی زرد مادر و پدرش را بیدار می‌کند. یعنی هم بابا آبی و هم مامان قرمز را. باز آن ها حرفش را باور نداشتند. ولی در همین موقع شوهر بنفش خاله‌اش زنگ می زند. و با گریه می‌گوید: متاسفانه خاله‌ی سبز مرده. آن ها خیلی ناراحت شدند. البته من بعد از آن روز دیگر ذهن رنگی نداشتم. و نمی‌توانستم داستان بسازم."

* داستان بالا واقعی است چون من هم همین طور شدم.

** اونهایی که از من پرسیدن که چرا اسمای خارجی می گذارم؟ چون دوست دارم اسمای آدما معنی‌دار نباشه. یا شبیه اسم کسی باشه. بعدش هم اینا همه اسمای اون آدماست دیگه. چیکار کنم که از اول که داستانشون توی سرم میاد با این اسما میاد!

صبا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:14  توسط صبا منصوری | 
 

آقای فردی مثل همیشه داشت به لاک پشتش غذا می‌داد که باز خانم اورت به ایوان خود آمد و داشت باز آقای فردی را که با لاک پشتش بازی می‌کرد می‌دید. یک روز صبح که آقای فردی داشت به لاک پشتش غذا می داد لاک پشتش غذا نخورد. بعد خانم اورت خیلی ناراحت شد که آقای فردی برای لاک پشتش ناراحت است. چون او عاشق آقای فردی بود. آقای فردی می‌خواست برود بالا و به خانم اورت این قضیه را بگوید که منصرف شد. دیگر لاک پشت او حال نداشت. اما خانم اورت یک فکری به ذهنش رسید. رفت پایین تا لاک پشتش را ببیند. بعد با ترس و لرز به آقای فردی گفت: من لاک پشت شما را خوب می‌کنم به یک شرط که شما با من ازدواج کنید. چون آقای فردی لاک پشتش را خیلی دوست داشت، گفت باشد! خانم اورت لاک پشت او را خوب کرد و با هم ازدواج کردند و برای آقای فردی هم بد نشد.

 

صبا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:46  توسط صبا منصوری | 
 

پسری بود که اسمش دیوید بود. او وقتی در مدرسه با هر کی صحبت می‌کرد، مثلا می‌گفت: دیوید جان بیا با هم بازی کنیم. دیوید می‌گفت: آینه آینه آینه. (راستش خودم هم نمی‌دانم چرا) از این به بعد همین جوری بود. دو ماه گذشت. دیگر دوست‌های دیوید به او حرف‌های بد می‌زدند مثلا مثل از خود راضی، پررو و... ولی باز دیوید حرف خود را می زد. بلکه بیشتر از سه تا آینه هم می‌گفت. تا دو سال گذشت و دیگر هیچ کس با او حرف نزد. دیوید خیلی غمگین بود. سه ماه گذشت تا دیگر خسته شد. و از این به بعد دیگر درست صحبت کرد و کم کم دیگر خوش‌حال بود.

 

صبا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:10  توسط صبا منصوری | 
 

دختری که اسم او سابرینا بود عشق زمستان برفی را داشت. یعنی زمستان پر برف. او وقتی که مثلا مردم از ساختمان خود یخ به پایین می‌انداختند فکر می‌کرد که برف است. به مادرش می‌گفت: مادر حیف شد دستکشم را نیاوردم! و مادر به او می‌گفت: دخترم این که برف نیست. یخ کثیف است. ولی سابرینا باز همان حرف خودش را می زد. خلاصه بالاخره تابستان و پاییز گذشت و زمستان رسید. البته مادرش از بهار خوشش می‌آمد و سابرینا به خاطر زمستان آنقدر خوشحال بود که حد نداشت. یک روز مثل همیشه داشت برف بازی می‌کرد که به زمین خورد. حالا آنقدر ناراحت شده بود که حد نداشت و او دیگر از بهار خوشش می‌آمد.

 

صبا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 19:41  توسط صبا منصوری | 
 

آه ای لیمو دوستت دارم آه. وای چقدر ترشی، منصرف شدم. دوستت ندارم. واقعا که. لیمو گفت: من گریه می‌کنم زیرا از تو جدا می‌شوم و یا به پایت می‌افتم و الان شیرین می‌شوم و بزرگ می‌شوم. می‌شوم لیمو شیرین. اجی مجی لاترجی. مامان جان اینو بگیر لیمو شیرین است. دختر با تعجب به خودش گفت: وا پس لیمو ترش کو؟ هوووو من اینجام لیمو شیرین شدم. خیلی خوب حق با تو است. من کلک زدم. دختر خورد و گفت: آه چقدر شیرینه بعد گفت: من توی عمرم عمرن لیمو بخورم دیگه ای لیمو واقعا که نمره‌ات صفر است.

صبا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:33  توسط صبا منصوری | 
Nan

Nan اسم یک دختر انگلیسی است. او یک پدر دارد که اسمش شل سیلورستاین است. دختر پدرش را دوست دارد. مادرش را هم دوست دارد. مادرش نیکول کیدمن است. او خوش‌ حال است که مادرش بازیگر است. آن ها یک روز می‌خواستند به چین بروند تا نمایش اژدها را ببینند. Nan نمی‌دانست که صندلی‌های چینی یک کمی شل است. خلاصه آنها رفتند به رستوران چینی‌ها ولی Nan از صندلی افتاد و هیچ‌ایش نشد. همه‌ی چینی‌ها ماتشان برده بود. Nan کمی خجالت کشید و بعد خوب شد. و بعد آن‌ها به نمایش اژدها رفتند.

صبا

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:11  توسط صبا منصوری | 
 

روزی روزگاری زنی بود که یک شوهر داشت که ورزشکار بود که یک روز او را دعوت به مسابقه کردند. مسابقه‌ی دو که این مرد برنده شد. آن ها در باغ خود هم یک درخت موز داشتند و پسر این مرد یک میمون می‌خواست و پدرش با زحمت یک میمون ناز و کوچک خرید. یک روز میمون دوتا موز خورد و آشغالش را همان جا پرت کرد و رفت خوابید. مرد که از کلاس ورزشش چیز جدیدی یاد گرفته بود خانواده‌اش را جمع کرد تا ورزشش را ببینند و  به خاطر دوتا آشغال دگر به مرد محل نمی‌دادند. چون دو بار خورد زمین و ورزشش را یادش رفت. آن مرد دیگر معروف نبود!

صبا

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:59  توسط صبا منصوری | 
 

یک روز در قطب شمال در زمستان مردی با لباس‌های کلفت به قطب آمد و اسکیت خود را هم برد تا در آبی که رویش سفت یخ زده اسکیت بازی کند. و تمساح‌های بزرگ و وحشتناکی زیر یخ‌ها راه می رفتند. یک مرتبه یک‌جای یخ شل شده بود و مرد به آب افتاد و تمساح‌ها پایش را گاز گرفتند و آن را از دست داد. و یک حادثه‌ی دیگر هم اتفاق افتاد یک خرچنگ از زیر سنگ‌های بغل یخ بیرون آمد و با چنگال‌هایش انگشت‌های مرد را زد و قطع کرد.

 

صبا

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:15  توسط صبا منصوری | 
 

یه بار گفتم که مهدی دوست منه. حالا هم منو بازی داده. مامانم گفت که بازیش چطوریه. اینا رو هم من اعتراف می کنم:

۱- من و مامانم بازی خواهر کوچولو داریم. مامانم خواهر کوچولوی من میشه و من هم خواهر بزرگه می شم. و مامانم به من می‌گوید در نقش خواهر کوچولو : منو ببر مدِسه!!

۲- و من یه خصوصیاتی دارم که چیزهای بد را اول می‌خورم(چیزهایی رو که کمتر دوست دارم) و بعد از آن چیزهایی که دوست دارم را می خورم. چون مزه‌اش به دهانم می‌شیند. مثلا انجیر که دوست ندارم اول می‌خورم و بعد خیار را آخرسر می‌خورم.

۳- من کله‌ام یعنی سرم بوی گوسفند می‌ده! البته اینو مامانم می‌گه. من سرمو خوب می شورما ولی نمی‌دونم چرا؟!

۴- من وقتی کلاس اول بودم خانم پاکدل که معلممون بود به من و بچه‌های دیگه می‌گفت سوسک سیاه و بزغاله

۵- من یک بازی دارم که وقتی به خیابون می‌رم گلفروشی می بینم که مثلا آن حروف گ نقاشی گل باشد و من میشمرمشان و فعلا دوازده تا دیدم و شمردم.

حالا باید پنج تا از دوستام هم بگم یکی کاوه یکی دیگه نوین یکی دیگه وحید یکی هم یلدا یکی هم آریا 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 21:20  توسط صبا منصوری | 
مزاحم تلفنی

یکی بود و یکی نبود. یک مردی بود که خیلی اخلاق بدی داشت. خیلی بد. یک روز او می‌خواست برود خانه‌ی مادرش(البته او یک زن هم داشت). رفت خانه‌ی مادرش دید خانه نیست. با خودش گفت: چطور است که از دیوار بالا بروم. ولی خیلی سخت بود چون پلیس و مردم خطرناک بودند. چون مردم می‌دیدند و به پلیس خبر می‌دادند. مرد گفت: این حرف‌ها را ولش کن. رفت بالا و از آن طرف پلیس دید. خلاصه مرد یک ساعت آن‌جا کار داشت. کارش که تمام شد. رفت خانه‌ی خودش. روز بعد یک تلفنی به مرد شد. او گوشی را برداشت و یکی اول هی فوت می‌کرد. ولی وقتی دید مرد عصبانی شده است گفت: زنت دست ماست. بیا به این آدرس:خیابان پاسداران، کوچه‌ی نارنجستان پنجم پارک کودک.

مرد رفت آن‌جا دید پلیس است و گیر افتاد و دو سال در زندان زندگی‌اش را گذراند.

صبا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 18:49  توسط صبا منصوری | 
 

شهر احمق‌ها

 

روزی روزگاری در یک شهر دهاتی، یک گوشه‌ای از آن، شهر احمق‌ها بود.(می‌دونید چرا؟ چرایش را بهتون می‌گم) چون اون مردم احمق و خنگ بودند و هر وقت همدیگر را می‌دیدند به جای سلام، می‌زدند توی سر خودشان. یک روز شهردار می‌خواست بیاید و شهر احمق‌ها را ببیند، چون از این اسم تعجب کرده بود و خیلی دلش می‌خواست این شهر را ببیند. یک روز در راه بود و رسید آم به شهر دید دیوانه‌خانه است. رفت جلو و گفت: بسه دیگه این شهر صاحب نداره؟ همه ترسیدند و ساکت شدند. و از آن به بعد شهر خوب و ساکتی داشتند. و از آن به بعد اسم شهرشان شد: شهر گل‌خانه.

 

صبا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:40  توسط صبا منصوری | 

ماکارونی‌ها و سُس‌ها

 

روزی روزگاری یک زن بود که در خانه‌اش هیچ وسایلی وجود نداشت. فقط سُس داشت. از بس سُس خورده بود چاق شده بود. یک روز رفت خانه‌ی دوستش و داشت تلویزیون می‌دید که جشنواره‌ی ماکارونی را دید که وسایل خانگی دارد همه چی. البته او ماکارونی هم داشت و رفت به آدرس جشنواره‌ی ماکارونی و ماکارونی‌هایش را داد و وسایل خانه گرفت و یه ماکارونی هم بهش دادند. و رفت خانه با گاز نو ماکارونی را با سس میل کرد.

 

 

صبا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:23  توسط صبا منصوری | 

تلفن و ماهواره

 

روزی روزگاری یک خانمی بود که خیلی باماهواره وتلفن سروکارداشت . یک روز پول ماهواره 5هزار تومان وتلفن 10هزارتومان آمد خانم یه نگاهی کرد وآهی کشید وگفت: ولش کن پولش را نمی دم. ولی دیگراین دو چیزرا نداشت .

 

 

تقدیم به بابا حسن 

 

   صبا

 

 

یک شعر هم از خودم:

 

در دل خیس شیطان

 

 

دردل خیس شیطان می بارم ودرتپه های دور

                     می وزم ودرآسمان های آبی پناه می آورم .

 

 

این هم برای باباحسن و تشکر ازش

 

 

 

صبا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:56  توسط صبا منصوری | 

ماهی ها درشهر پاریس

 برای تولد دایی علی

 

دردریاها ی پاریس ماهی کوچولویی بود که پدرش مرده بود و مادرش زنده. این ماهی اسمش پیتربود. پیتردوست های خیلی زیادی داشت. پیتر یه ماهی خاصی بود. او بداخلاق بود. جدی بود. ولی با این اخلاق ها خیلی خوشگل بود. لبش سرخ سرخ پولک های رنگ وارنگ که به هرکدوم ازدوست هایش هم داده بود. ولی یک روز ماهی ها به هم خبرمی دادند که یک کوسه ی خیلی بزرگ اومده توی این دریا و پیترو گرفته. پیترکه با یه دلفین دوست صمیمی … بود. دلفین یک دفعه پرید و پیتر را نجات داد.

 

 

 

صبا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:52  توسط صبا منصوری | 

شهر میوه ها

 

 

یکی بود ویکی نبود. در یک مزرعه ای یک دختر9ساله با عمه و عمویش زندگی می کرد. عمویش توی همین مزرعه کار می کرد. عمه اش هم خانه داربود. ودختر که اسم زیبایی داشت که اسمش سپینود بود  و هر روز می رفت از جنگل میوه می چید چون آن ها فقیر بودند می رفت و با سبدش میوه می چید. او از هر نوع میوه خیلی خوشش می آمد برای همین یک روز با خودش گفت : کاش شهر میوه ها وجود داشت . یک روز که سپینود رفت تا میوه بچیند درراه او یک فرشته سبز شد و به او گفت: تویک راه حل داری آن هم این است که کتاب خشم و هیاهو را بخوان و بعد تو را به شهر میوه ها می برم . سپینود که حرف فرشته را باور داشت 3روز تمام دنبال این کتاب گشت و پیدایش کرد و در3روز این  کتاب را خواند. بعد از 3 روز به جنگل رفت و باز فرشته آمد و گفت:کتاب را بده به من بعد بیا برویم به شهرمیوه. سپینود را برد و سپینود خیلی خوشحال شد وتا شب آن جا خوش گذراند و به خانه برگشت و برای عمه وعمویش تعریف کرد.

 

 

صبا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:37  توسط صبا منصوری | 

ماجرای جالب صارا!

 

روزی روزگاری دختری بود به نام صارا. او مدرسه می‌رفت. ولی نمی‌توانست اسم خود را درست بنویسد. او هفت ساله بود. مردم هم او را مسخره می‌کردند که نمی‌تواند اسم خودش را درست بنویسد. روزی او خسته شد از این وضعیت و رفت گوشه‌ی اتاقش نشست. ناگهان فرشته‌ای آمد و به او گفت تو بیا در سرزمین رویا. صارا گفت پدر و مادرم چی؟ فرشته گفت من یک کاری می‌کنم که تو این‌جا باشی ولی خودت در سرزمین رویا. صارا گفت باشه. و چمدانش را بست و عکس پدر و مادرش را توی چمدان گذاشت و با فرشته رفت به سرزمین رویاها و فرشته هم یک کاری کرد که سارا اسم خودش را درست بنویسد.

 

صبا

 

 

صبا: عید همه مبارک!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 23:51  توسط صبا منصوری | 
برای تولد مهدی ارگی

معمولن گردو قهوه‌ای است. هر روز مهدی از خواب بیدار می‌شود. او خیلی سحرخیز است. هر روز ساعت ۵ بیدار می شود و یک سر به گردوهایش می‌زند. او یک کیسه‌ی زرد رنگ دارد که توی آن هزار گردوی سبز جمع کرده. حالا تازه داستان شروع می‌شود. در ضمن او خیلی باهوش بود. مهدی مثل هر روز رفت که به گردوهایش سربزند. او دید که گردوهایش قهوه‌ای شده است. گفت حتمن کار جادوگر "اُز" است! او فکر کرد و گفت "درسته" او از یک معماهایی می‌دانست که خانه‌ی جادوگر اُز کجاست. یک جای تاریک، درخت‌ها پژمرده. او اصلن از خود جادوگر نمی‌ترسید. اولن که جادوگر یک شیشه‌ی عمر داشت که توی شیشه‌اش یک آب سبز داشت که رنگ گردوهای مهدی بود. او فهمید که رنگ گردوهایش این تو است. او با هر بدبختی روی آن شیشه پاگذاشت و شیشه شکست و همه‌چی به جای اول درآمد و جادوگر اُز هم مرد. آن جای زشت هم تبدیل شد به پارک.

 

صبا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 13:20  توسط صبا منصوری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من صبا منصوری هستم. هشت سال دارم و الان می رم کلاس دوم. یعنی امروز که دوم مهر ماه بود. مامان من داستان مینویسه و من هم می خوام داستان و خاطره این جا بنویسم. این جا خیلی دوستای خوبی دارم. خیلی هم دوستشون دارم.
این نوشته‌ی بالا مال پارسال بود و الان من نه سال دارم. هنوز هم داستان می‌نویسم.
الان هم دوازده ساله شدم.

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
مامان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان